ارسالکننده : نورا حمید سرخه در : 91/10/29 12:10 عصر
کارل مارکس میگوید: «در یک جامعه طبقاتی ثروت در سویی انباشته میشود و فقر و گرسنگی و فلاکت در سویی دیگر در حالیکه مولد ثروت طبقه محروم است.» و مولا علی میگوید: «قصری بر پا
میشود مگر آنکه هزاران نفر فقیر گردند.»
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : نورا حمید سرخه در : 91/10/29 11:59 صبح
هیچ وقت این دو جمله رو نگو :
1) ازت متنفرم 2) دیگه نمیخوام ببینمت
هیچ وقت با این دو نفر همصحبت نشو :
1) از خود متشکر 2) وراج
هیچ وقت دل این دو نفر رو نشکن :
1) پدر 2) مادر
هیچ وقت این دو تا کلمه رو نگو :
1) نمیتونم 2) بد شانسم
هیچ وقت این دو تا کارو نکن :
1) دروغ 2) غیبت
هیچ وقت این دو تا جمله رو باور نکن :
1) آرامش در اعتیاد 2) امنیت دور از خانه
همیشه این دو تا جمله رو به خاطر بسپار :
1) آرامش با یاد خدا 2) دعای پدر و مادر
همیشه دوتا چیز و به یاد بیار :
1) دوستای گذشته رو 2) خاطرات خوبت رو
همیشه به این دو نفر گوش کن :
1) فرد با تجربه 2) معلم خوب
همیشه به دو تا چیز دل ببند :
1) صداقت 2) صمیمیت
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : نورا حمید سرخه در : 91/10/29 11:54 صبح
مهربانی را وقتی فهمیدم که ؟

مهربانی را وقتی فهمیدم که ؟
کودکی در دفتر نقاشی اش
خورشید را رنگ سیاه میزد
که پدر کارگرش زیر
آفتاب نسوزد...
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : نورا حمید سرخه در : 91/10/29 11:44 صبح
نیازی به انتقام نیست. فقط منتظر بمان
آن ها که آزارت می دهند، سرانجام به خود آسیب می زنند و اگر بخت مدد کند
خداوند اجازه می دهد تماشاگرشان باشی .
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : نورا حمید سرخه در : 91/10/29 11:39 صبح
سه پند لقمان به پسرش
روزی لقمان به پسرش گفت: امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.
اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی.
و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی.
پسر لقمان گفت: ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟
لقمان جواب داد: اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است.
و اگر با مردم دوستی کنی، در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست.
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : نورا حمید سرخه در : 91/10/28 11:11 صبح
تهذیب نفس، شرط درک خدمت امام زمان (عج)
حجة السلام قدس می گوید:
« روزی آیت اللّه بهجت فرمودند: در تهران استاد روحانیی بود که لُمعَتین را تدریس می کرد، مطلع شد که گاهی از یکی از طلاب و شاگردانش که از لحاظ درس خیلی عالی نبود، کارهایی نسبتاً خارق العاده دیده و شنیده می شود.
روزی چاقوی استاد ( در زمان گذشته وسیله نوشتن قلم نی بود، و نویسندگان چاقوی کوچک ظریفی برای درست کردن قلم به همراه داشتند ) که خیلی به آن علاقه داشت، گم می شود و وی هر چه می گردد آن را پیدا نمی کند و به تصور آنکه بچه هایش برداشته و از بین برده اند نسبت به بچه ها و خانواده عصبانی می شود، مدتی بدین منوال می گذرد و چاقو پیدا نمی شود. و عصبانیت آقا نیز تمام نمی شود.
روزی آن شاگرد بعد از درس ابتداءً به استاد می گوید:
« آقا، چاقویتان را در جیب جلیقه کهنه خود گذاشته اید و فراموش کرده اید، بچه ها چه گناهی دارند. » آقا یادش می آید و تعجب می کند که آن طلبه چگونه از آن اطلاع داشته است.
از اینجا دیگر یقین می کند که او با (اولیای خدا) سر و کار دارد، روزی به او می گوید: بعد از درس با شما کاری دارم. چون خلوت می شود می گوید: آقای عزیز، مسلم است که شما با جایی ارتباط دارید، به من بگویید خدمت آقا امام زمان(عج) مشرف می شوید؟
استاد اصرار می کند و شاگرد ناچار می شود جریان تشرف خود خدمت آقا را به او بگوید. استاد می گوید: عزیزم، این بار وقتی مشرف شدید، سلام بنده را برسانید و بگویید: اگر صلاح می دانند چند دقیقه ای اجازه تشرف به حقیر بدهند.
مدتی می گذرد و آقای طلبه چیزی نمی گوید و آقای استاد هم از ترس اینکه نکند جواب، منفی باشد جرأت نمی کند از او سؤال کند ولی به جهت طولانی شدن مدت، صبر آقا تمام میشود و روزی به وی می گوید: آقای عزیز، از عرض پیام من خبری نشد؟ می بیند که وی ( به اصطلاح ) این پا و آن پا می کند. آقا می گوید: عزیزم، خجالت نکش آنچه فرموده اند به حقیر بگویید چون شما قاصد پیام بودی ( و ما علی الرسول إلا البلاغ المبین )
آن طلبه با نهایت ناراحتی می گوید آقا فرمود: لازم نیست ما چند دقیقه به شما وقت ملاقات بدهیم، شما تهذیب نفس کنید من خودم نزد شما می آیم. »
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : نورا حمید سرخه در : 91/10/28 10:45 صبح
پاداش عمل صالح اگر چه اندک باشد
آقای قدس می گوید:
« روزی آقا (آیت الله بهجت) در رابطه با پاداش عمل صالح اگر چه اندک باشد، فرمود:
یکی از علمای نجف روزی در مسیر راهش به فقیری یک درهم صدقه داد ( البته بیشتر ازآن نداشت ) شب در خواب دید او را به باغی مجلل و دارای قصری بسیار عالی و زیبا دعوت کرده اند که نظیر آن را کسی ندیده بود. پرسید این باغ و قصر از آن کیست؟ گفتند: ازآن شماست تعجب کرد که من در برابر این همه تشریفات، عملی انجام نداده ام. به او گفتند: تعجب کردی؟ گفت:آری. گفتند: تعجب نکن. این پاداش آن یک درهم شماست. که خالصانه و با حسن عمل انجام گرفته است. »
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : نورا حمید سرخه در : 91/10/27 9:9 عصر

کلمات کلیدی :
ارسالکننده : نورا حمید سرخه در : 91/10/27 7:56 عصر
برای رزق و روزی
در شب جمعه 7 بار این دعا را بخواند و70 بار صلوات بفرستد :
الهی بحرمه طه ومن تلا ها وبحرمه یس ومن قراها وبحرمه کعبه ومن بناها وبحرمه العصر ومن صلاها بلغ نفسی الی مناها
روز دوشنبه وچهارشنبه 40 بار سوره تکاثر بخواند .
روز چهار شنبه دو رکعت نماز حاجت به نیت بی نیازی وغنی و وسعت رزق وعزت بخواند وسپس چهل مرتبه سوره کوثر بخواند .

کلمات کلیدی :
ارسالکننده : نورا حمید سرخه در : 91/10/27 7:48 عصر
زاهد و درویش
زاهد و درویشی که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می کردند، سر راه خود دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد. وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد. درویش بی درنگ دخترک رابرداشت و از رودخانه گذراند .
دخترک رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام زاهد که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت:«دوست عزیز! ما نباید به جنس لطیف نزدیک شویم. تماس با جنس لطیف برخلاف عقاید و مقررات مکتب ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.<< درویش با خونسردی و با حالتی بی تفاوت جواب داد : « من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و رهایش نمی کنی <<

کلمات کلیدی :