بهترینِ برادران، کسی است که هرگاه او را از دست بدهی، پس از او زندگی را دوست نداشته باشی . [امام علی علیه السلام]

به پیام قلبت گوش بده

ارسال‌کننده : نورا حمید سرخه در : 91/10/3 3:18 عصر

به پیام قلبت گوش بده
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .
مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟
دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی
حرف های مافوق اثری نداشت، سرباز به نجات دوستش رفت. به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :
من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، دوستت مرده! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی
سرباز در جواب گفت:
قربان ارزشش را داشت
منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟
سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم.
اون گفت: " جیم .... من می دونستم که تو به کمک من می آیی

خیلی وقت ها در زندگی ارزش کاری که می خواهی انجام بدی بستگی به این داره که چه طور به مساله نگاه کنی
جسارت داشته باش و هرآن چه را قلبت می گوید انجام بده
اگر به پیام قلبت گوش نکنی، ممکن است بعد ها در زندگی دچار پشیمانی شوی




کلمات کلیدی :

بگذارید و بگذرید

ارسال‌کننده : نورا حمید سرخه در : 91/10/3 2:42 عصر




کلمات کلیدی :

کاش دلها در چهره ها بود

ارسال‌کننده : نورا حمید سرخه در : 91/10/3 2:38 عصر




کلمات کلیدی :

چوپان دوست صمیمی قصاب

ارسال‌کننده : نورا حمید سرخه در : 91/10/2 8:29 عصر

 




کلمات کلیدی :

استغفر الله الذی...

ارسال‌کننده : نورا حمید سرخه در : 91/10/2 8:2 عصر

جمـــــال اللســــان: بذکـــــــر اللـــــــه  جمـــــال الحـــــــال: بالإستقــامــــــة  جمـــــال الــــــــروح: بالشکـــر للــــــــه ... جمـــــال الوجــــــه: بالعبـــادة و الطاعـــــة  جمـــــال الکــــــلام: بالصــــــــــــدق  جمـــــال العقــــــل: بالعــلــــــــــــم  رزقکــــــــــم اللــــــه جمــــــــــال الظاهـــــــر والباطـــــن(اللهم امین)



کلمات کلیدی :

انسان بزرگ نیست ، جز...

ارسال‌کننده : نورا حمید سرخه در : 91/10/2 8:0 عصر




کلمات کلیدی :

حقمون خوردن...

ارسال‌کننده : نورا حمید سرخه در : 91/10/2 7:59 عصر

صورة



کلمات کلیدی :

خدا همین جاست ، تو همین کوچه...

ارسال‌کننده : نورا حمید سرخه در : 91/10/2 7:23 عصر

حاجی مکّه رفتی دور خانه خدا هفت بار دویدی سنگ پرت کردی خیال کردی دیگه بهشت خریدی ؟ نه ، خدا همین جاست تو همین کوچه.... تو خانه اونی که بچه هاش شبها شکم گرسنه می خوابن خدا تو کعبه نیست تو یه خانه سنگی خدا تو چشم همین دختر بچه ای نازیه که پشت چراغ قرمز داره گل می فروشه.....! صورة: ‏حاجی مکّه رفتی دور خانه خدا هفت بار دویدی سنگ پرت کردی خیال کردی دیگه بهشت خریدی ؟ نه ، خدا همین جاست تو همین کوچه.... تو خانه اونی که بچه هاش شبها شکم گرسنه می خوابن خدا تو کعبه نیست تو یه خانه سنگی خدا تو چشم همین دختر بچه ای نازیه که پشت چراغ قرمز داره گل می فروشه.....!‏

 




کلمات کلیدی :

تشبیه اهل البیت به کشتی نوح

ارسال‌کننده : نورا حمید سرخه در : 91/10/1 6:4 عصر




کلمات کلیدی :

دیگر آبلیمو نمی فروشم

ارسال‌کننده : نورا حمید سرخه در : 91/10/1 12:19 عصر


دیگر آبلیمو نمی فروشم

لیمو،آبلیمو

در کربلا عطار مشهوری زندگی می‌کرد. روزگاری مریض شد و بیماری‌اش طولانی گردید. یکی از دوستان به عیادتش رفت؛ دید که از وسایل زندگی چیزی برایش باقی نمانده است؛ فقط حصیری در زیر بدن و متکایی در زیر سر دارد. تاجر ثروتمند دیروز، حالا به چنین روزی افتاده است . در همین حال، پسر تاجر وارد شد و گفت: " پدر، برای نسخه امروز پول نداریم تا دارو بخریم ."

تاجر، متکای زیر سرش را به او  داد و گفت: " این را هم ببر و بفروش، تا ببینم راحت می‌شوم یا نه؟ "دوست تاجر، از وی پرسید: جریان چیست؟

تاجر گفت: من در کربلا، نمایندگی فروش آبلیموی شیراز را داشتم . آبلیمو وارد می‌کردم و به مبلغ گرانی می‌فروختم. ناگهان در شهر، بیماری حصبه شایع شد و پزشکان اعلام کردند که آبلیمو برای درمان این بیماری سودمند است.روز اول کاری نکردم، ولی روز بعد به خود گفتم: چرا آبلیمو را ارزان می‌فروشی؟ حالا که خریدار دو برابر شده است .

خلاصه، ابتدا قیمت آبلیمو را دو برابر و بعد چند برابر کردم. مردم بیچاره هم از روی ناچاری می‌خریدند. بعد دیدم که آبلیموهایم دارد تمام می‌شود و هر قدر هم که آن را گران می‌کنم مردم می‌خرند. بنابراین شروع به ساختن آبلیموی تقلبی کردم و از این راه سود سرشاری به دست آوردم.

اما، ناگهان بیمار شدم، این بیماری مرا از پا انداخت و بستری کرد. در اثر این بیماری، هر چه پول به دست آورده بودم، از دست دادم . تا این که امروز دیدی که فقط همین متکا باقی مانده بود، این را نیز دادم تا ببینم آیا از دست این زندگی راحت می‌شوم یا نه؟

منبع:تبیان به نقل از  داستان‌های شگفت، شهید آیة الله دستغیب، ص 94 .





کلمات کلیدی :

<   <<   61   62   63   64   65   >>   >